وبلاگ شخصی مهدی شهریاری

متن مرتبط با «خوک و گاو» در سایت وبلاگ شخصی مهدی شهریاری نوشته شده است

حضور مهدی شهریاری در راهپیمایی دشمن شکن هفدهم دیماه 96 در یزد

  • نیلوبلاگ

    سلام پس از مدت ها دوباره قصد کردم یک پست بگذارم.17 دیماه، مردم یزد در کنار هم جمع شدند تا یکبار دیگر برای آزادی و استقلال کشور تظاهرات کنند. در کنار دکتر جمالی نژاد شهردار شهر جهانی یزد، با مشت گره کرده فریاد مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل سردادیم. برچسبها: حضور مهدی شهریاری در راهپیمایی دشمن شکن هفدهم دیما...

    ادامه مطلب
  • انیشتین و راننده اش!

  • نیلوبلاگ

    انیشتین و راننده اش!xa0انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و ... او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنر...

    ادامه مطلب
  • خوک و گاو

  • نیلوبلاگ

    خوک و گاو مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.کشیش گفت:بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.اما در مورد من چی؟... من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟می د...

    ادامه مطلب
  • هیچگاه زود قضاوت نکنید! هیچگاه!

  • نیلوبلاگ

    زود قضاوت نکنید! مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی میکند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکردهاید.نمیخواهید در این امر خیر شرکت کنید؟وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که xa0مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه ...

    ادامه مطلب
  • توقع بیجا(اونم از نوع دوطرفه)

  • نیلوبلاگ

    توقع یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجاکه لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سالطول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترککردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماهمحوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آمادهکردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافقبودند. بعد از یک بحث...

    ادامه مطلب
  • قضیه آلفرد نوبل

  • نیلوبلاگ

    آلفرد نوبل آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:.... "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد!"آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟سریع وصیت نامهاش را آورد. ...

    ادامه مطلب
  • داستان جالب برنامه نویس و مهندس

  • نیلوبلاگ

    مهندس و برنامه نویس یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم. مهندس مجدداً معذرت خو...

    ادامه مطلب
  • بوی نان تازه هوش از ما ربود

  • نیلوبلاگ

    xa0 یاد دارم یک غروب سرد سرد می گذشت از توی کوچه دوره گرد.«دوره گردم کهنه قالی میخرمکاسه و ظرف سفالی میخرمدست دوم جنس عالی میخرم گر نداری کوزه خالی میخرم»اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی زد و بغضش شکست.«اول سال است؛ نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»بوی نان تازه هوش از ما ربوداتفاقا مادرم هم روزه بودصورتش دیدم که لک برداشته دست خوش رنگش ترک برداشتهسوختم دیدم که بابا پیر بودبدتر از آن خواهرم دلگیر بودمشکل ما درد نان تنها نبود شاید آن لحظه خدا با ما نبودباز آواز درشت دوره گردرشته ...

    ادامه مطلب